پدر !

حال همه مان خوب است ! خوبه خوب !

اما تو باور نکن ......

شمعدانی های حیاط خانه مان افسرده شدند ، هر غروب به انتظار دستهای مهربان تو می نشینند اما....

خبری از آبیاریه باغچه ...... نیست.

میخک های درونم نگاهت را می طلبد . هر وقت گره های مشکلاتم کور می شد ، انگشتان پر توان تو بود

که بازشان می کرد....

چگونه باور کنم روز پدری رو که روبروی نگاهم نیستی

دو روزه که خیلی حال دلم آشفته ست ، کاش بودی کنارم

چقدر شیرین بود روزهای باهم بودن ....

و چقدر تلخه شبهای بی پناهی و بی پدری...

پدرم ! برای مادر که دعا می کنی .......؟

م.نقویان