
پدر !
حال همه مان خوب است ! خوبه خوب !
اما تو باور نکن ......
شمعدانی های حیاط خانه مان افسرده شدند ، هر غروب به انتظار دستهای مهربان تو می نشینند اما....
خبری از آبیاریه باغچه ...... نیست.
میخک های درونم نگاهت را می طلبد . هر وقت گره های مشکلاتم کور می شد ، انگشتان پر توان تو بود
که بازشان می کرد....
چگونه باور کنم روز پدری رو که روبروی نگاهم نیستی
دو روزه که خیلی حال دلم آشفته ست ، کاش بودی کنارم
چقدر شیرین بود روزهای باهم بودن ....
و چقدر تلخه شبهای بی پناهی و بی پدری...
پدرم ! برای مادر که دعا می کنی .......؟
م.نقویان
+ نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:17 توسط م.نقویان
|
مستان جام عشق که لاف از لقا زنند