و باز هم غروب جمعه ی دیگری از راه رسید و نیامدی ..........

آقای من ، مولای بی نظیرم ! 

دل که به یادت می افتد گویی تمام دنیا روی سرم آوار می شود .....

آه ..... کاش بیایی و به این بلاتکلیفی هایمان پایان دهی ........

کاش زودتر بیایی . دیگر طاقتم طاق شده و کفگیر توانایی هایم به ته دیگ وجودم اصابت کرده ......

اما هنوز تحمل و تحمل و .........

اگربیایی فاصله ها کوتاه می شود اگر بیایی حرم فاطمه جانم پیدا می شود و اگر بیایی کربلای حسینم ....

آقای من ...... دلتنگم در این لحظات غمبار و هیچ آشنایی را نمی بینم !

خودمانیم نمی خواهم آشنایی غیر از شما را ببینم .... 

م.نقویان