وباز جمعه ..........
و باز هم غروب جمعه ی دیگری از راه رسید و نیامدی ..........
آقای من ، مولای بی نظیرم !
دل که به یادت می افتد گویی تمام دنیا روی سرم آوار می شود .....
آه ..... کاش بیایی و به این بلاتکلیفی هایمان پایان دهی ........
کاش زودتر بیایی . دیگر طاقتم طاق شده و کفگیر توانایی هایم به ته دیگ وجودم اصابت کرده ......
اما هنوز تحمل و تحمل و .........
اگربیایی فاصله ها کوتاه می شود اگر بیایی حرم فاطمه جانم پیدا می شود و اگر بیایی کربلای حسینم ....
آقای من ...... دلتنگم در این لحظات غمبار و هیچ آشنایی را نمی بینم !
خودمانیم نمی خواهم آشنایی غیر از شما را ببینم ....
م.نقویان
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:37 توسط م.نقویان
|
مستان جام عشق که لاف از لقا زنند