سلام بر تو ای پیامبر نور و رحمت

آن  زمان که در عرب جاهلی مبعوث گشتی ، دنیا رنگ و بویی تازه گرفت ،

آفتاب پر نور عالم هستی !

امروز مردمان این مرز و بوم دست کمی از عرب جاهلی ندارند !

اگر آن روز آنها شما را نمی فهمیدند ، امروز هم عده ی کثیری مولایمان را نمی فهمند !

حداقل شما آن روزها دلتان خوش بود که نام ملت تان عرب جاهلیت است ، ولی ما دلمان را به چه خوش کنیم که ملت مان خود را ایرانی ِ روشنفکر می داند !

روز بیست و هفتم رجب در غار حرا نشسته بودید و نمی دانستید چرا ناگاه به یاد کودکی تان افتاده اید ،پدر را هرگز ندیده بودید اما دوستش داشتید و آنچه که مادر از کمالات پدر برایتان گفته بود ملکه ی ذهنتان بود ، اما امروز بعضاً فرزندان شهدای ما پدر را دیده اند ، تلاشهای او را برای حفظ اسلام دیده اند و خون دل خوردنهای او را دیده اند ....

اما حیف و دو صد حیف ...

گاهی فرزندان شهیدی می بینیم که نشان از همه چیز دارند الا بوی شهادتی که پدر برایشان به ارث نهاده

آن روزدر غار حرا تنها بودید ،اندیشه های طولانی در آفرینش صحرا ، آسمان و کوههای برافراشته و شنهای روان داشتید ، حتی شما به خارهای مغیلان نیز می اندیشیدید که آفریننده ی اینها چه عظمتی دارد !

اما امروز دخترکان رنگین موی و زلف پریشان و پسرکان خالکوبی شده از سوی ولی فقیه زمانه ی ما موعظه ها می شوند و مورد توجه قرار می گیرند اما گویا وقتی برای اندیشیدن ندارند !!!

شما در مرز چهل سالگی بودید ، کلامی را در مکتب نیاموخته بودید حتی نمی توانستید کلمه ای را به نگارش در آورید ، اما چه در جانتان متبلور شده بود که آنگونه در دهانه ی غار حرا به فکر فرو رفته بودید ، نمی دانم !

اما امروز همه ادعای دانایی دارند ، می گویند می دانیم ! اما اگر تذکری بدهیم بهشان بر می خورد .

خود را دانای کل می دانند اما در عمل  .........!

رسول مهربانی !

لحظه ای که جبرئیل نازل گشت و گفت بخوان ؛ فرمودید : نمی توانم ولی صدا گفت : بخوان می توانی !

اما امروز می گویند می توانیم اما نمی خواهیم !  و چه راحت این جملات را بر زبان می آورند آنها که می گویند:

می دانیم در قرآن چه نوشته ، می دانیم چادر برترین حجاب است ، و میدانیم رنگ و لعاب های صورتمان ایراد است ، اما اینطور بودن را دوست داریم !

پیغمبر پاکی ها ! به انتظار فرزند بر حقت نشسته ایم و دعا می خوانیم و انتظار می  کشیم ، دیگر جانمان به لب رسیده ؛ از خانه جز برای ضرورت بیرون نمی رویم ، چشمانمان از دیدن این همه آلودگی و فساد خسته است !

می دانم که روز مبعث یعنی مبارکی و عشق و شادی ؛ اما نمی دانم چرا ناگهان دلم گرفت و قلم در دستانم اینگونه به حرکت در آمد .

آن روز خدیجه دستانش را برای بیعت پیش آورد و شما آن را به مهربانی فشردید و لبخند زیبایتان امضای ابدیت و شگون ایمان او بود ، اما امروز فرزندان و همسران بسیاری دستان مولای زمان خویش را رها کرده اند !

می ترسم در کوچه پس کوچه ها به زمین بخورند و کسی نباشد دستشان را بفشارد تا برخیزند !

م.نقویان