تو با تسبیحی از سپاسِ شبانگاه
 روزهای مانده را زنجیروار به عروج تازه می‏رساندی و به تدریج، پاره‏ هایی از ملکوت را بر جزایرِ تنهایی انسان ریختی تا این‏که کنار خزان‏زدگیِ عاطفه‏ های بغداد، با دستانی از بهار، مشیّت شیرین را در آغوش کشیدی.
یا باب‏الحوائج! هنوز قصیده کوهپایه‏ های روح ‏انگیز و دامنه ‏های فَرَح ‏ریز از طبیعتِ ترتیل‏ گونه اشک‏هات می‏تراود.
«اللهم صَلِّ علی المُعَذَّبِ فی قَعْرِ السُّجون و ظُلَمِ الْمَطامیرِ ذی السّاقِ الْمَرضُوضِ بِحِلَقِ القُیُود؛ خدایا! درود بفرست بر شکنجه شده در قعر زندان‏ها و تاریکی چاه‏ها؛ همو که ساق پای نازنینش بر اثر حلقه‏ هایِ زنجیر کوبیده شده بود».
نور مطلق
امیر مرزبان
«کشتگان خنجر تسلیم را  هر زمان از غیب جانی دیگر است
عقل کی داند که این رمز از کجاست؟  کین جماعت را زبانی دیگر است»
عود می‏سوزد در این باغ کبود.
باغ می‏سوزد در داغ آخرین صبوری. صبوری پیراهن را می‏درد در مرثیه رضا.
هارون، خلاصه همه خفاش‏های مبتلا به نفرت از نور است.
آتشی در آتش هیمه این ریگ‏ها نخل‏های ستبری بود که روزی علی در سرتاسر این دشت بی مهر کاشت.
ریگ‏های این بیابان هم شهادت به عشق می‏دهند؛ شهادت به نور مطلق پیچیده در چهارسوی کائنات. آه، بغداد! زندانی صبور لحظه‏ های توسل را چه کردی؟